حسين بن منصور الحلاج ( مترجم : قاسم مير آخورى )

87

مجموعه آثار حلاج ( طواسين ، كتاب روايت ، تفسير قرآن ، كتاب كلمات ، تجريات عرفانى و اشعار ) ( فارسى )

--> ابليس داعى است در راه ولى دعوت مىكند از او . مصطفى دعوت مىكند به او . ابليس را به دربانى حضرت عزت فروداشتند و گفتند تو عاشق ما هستى . غيرت بر درگاه ما و بيگانگان از حضرت بازدار . گناه ابليس عشق او به خدا بود . گناه مصطفى عشق خدا بود به او . يعنى عاشق شدن ابليس خدا را گناه آمد و عاشق شدن خدا پيامبر را . ( ص 229 ) برخى از صوفيان ابليس را ستايش كرده و او را در زمره يكى از بزرگترين موحدان جهان قرار داده‌اند ضمن ستايش از ابليس او را در كنار پيامبر به عنوان دو مثل اعلى فتوت و جوانمردى برشمرده‌اند . عده‌اى از اين صوفيان به دفاع از ابليس پرداخته‌اند و در وراى شرارت او ، مقام والايى براى او قائل شده‌اند . از ابليس به عنوان پاكبازترين عاشق و نگهبان حضرت و سرور مهجوران و يگانه وجود و سر قد و خال بر جمال ازل و شحنه مملكت كه 124 هزار نبى زخم او خورده‌اند ، نام برده‌اند . ( نامه‌هاى عين القضات همدانى ، ص 97 ) ) پيش از منصور حلاج نيز بودن صوفيانى كه از ابليس دفاع كرده‌اند . سهل بن عبد الله تسترى ( 200 - 282 هق ) گويد : به ابليس گفتم بيا در توحيد سخن بگوى . گفت : ابليس در ميان آمد فصلى بگفت در توحيد كه اگر عارفان وقت حاضر مىبودند همه انگشت به دندان مىگرفتند ( تذكرة الاولياء ، فريد الدين عطار نيشابورى ) جنيد بغدادى گويد : به ابليس گفتم : يا ملعون ! چه چيز تو را از سجده آدم بازداشت ؟ گفت : يا جنيد ! تو را چه صورت مىبندد كه من غير او را سجده كنم ؟ جنيد گفت : من متحير شدم در سخن او . در درونم ندايى آمد كه بگوى دروغ مىگويى . اگر تو بنده بودى ، امر او را اطاعت مىكردى و از امر او بيرون نمىآمدى و به نهى تقرب نمىجستى . ابليس چون اين مطلب را شنيد فرياد زد و گفت : اى جنيد به خدا قسم كه مرا سوزاندى و آن‌گاه ناپديد شد ( تذكرة الاولياء ، فريد الدين نيشابورى ) از ابو الحسن نورى نقل كرده‌اند كه با شخصى نشسته بود و هر دو مىگريستند . چون آن‌كس رفت نورى رو به ياران كرد و گفت : دانستيد كه آن شخص كه بود ؟ گفتند : نه . گفت : ابليس بود حكايت خدمات خود مىكرد و افسانه روزگار خود مىگفت و از درد فراق مىناليد و چنان‌كه مىگريست ، من نيز گريستم . ( همان ) . همچنين عين القضات همدانى از قول حسن بصرى نقل مىكند كه نور ابليس از نار عزت الهى بود ، اگر ابليس نور خود را ظاهر كند نور عبوديت و پرستش قرار خواهد گرفت . در جاى ديگر گويد : نور رسول خدا فرمود : نور من از نور عزت خدا پيدا شد و نور ابليس از نار عزت او پيدا شد ( تمهيدات ، عين القضات همدانى ) . گويند بقلى در بستر مرگ خاكستر خواست و بر سر كرد و چندان بيقرارى در وى پديد آمد كه صفت نتوان كرد . گفتند : اين همه اضطراب از چيست ؟ گفت : از ابليس‌ام اشك مىآيد و آتش غيرت جانم مىسوزد كه من ، تشنه ، اينجا نشسته ، او چيزى از آن خود به كس ديگر دهد « وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي إِلى يَوْمِ الدِّينِ » آن اضافه لعنت به ابليس نمىتوانم ديد . مىخواهم كه مرا بود كه اگر لعنت است نه آخر از آن اوست و نه در اضافت اوست ؟ آن ملعون خود قدر آن‌چه داند ؟ چرا عزيزان امت را ارزانى نداشت تا قدم بر تارك عرش نهدندى . جوهرى داند قدر جوهر . ( تذكرة الاولياء ، عطار نيشابورى ) احمد غزالى در رساله سوانح خويش گويد : چون به ابليس گفتند : « او ان عليك لعنتى » گفت : " فبعزتك " يعنى من خود از تو اين تعزز دوست دارم كه تو را هيچ‌كس دوا نبود و در خورد نبود كه اگر تو را چيزى در خورد بودى ، آن‌گاه نه كمال بودى در عزت . » ذوالنون مصرى گويد : در باديه بودم . ابليس را ديدم كه چهل روز سر از سجده برنداشت . گفتم : اى مسكين ! بعد از بيزارى و لعنت اين همه عبادت چيست ؟ گفت : اى ذوالنون ! اگر من از بندگى معزولم او از خداوندى